تبليغاتX
دل نوشته های من

دلم تنگ است برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من!

بسم رب المهدی

     سلام بر مهدی و سلام بر همه شما دوستان خوب وبلاگ دوست داشتنی زمزمه های دلتنکی

     بنده مهدی هستم که آسمانه عزیز این وبلاگ رو به من سپرده اند تا در نبودشون (که البته حتما کوتاه خواهد بود) در خدمت شما عزیزان باشم و البته تغییراتی هم اعمال کنم. قبلا هم از شما دوستان خوب و هم از آسمانه عزیز به خاطر این بی ادبی که با اومدنم حال و هوای قشنگ این وب رو برهم زدم عذرخواهی می کنم.

     ماه ضیافت و مهمانی خدا رو هم در حالی که چندین سحر زیبا از اون رو پشت سر گذاشتیم، به همه شما و همه کسانی که عشق مولا رو در دل دارند تبریگ می گم و از همگی التماس دعا دارم.

 

     شهر رمضان الذي انزل فیه القرآن هدي للناس و بينات من الهدي و الفرقان

     فمن شهد فيكم الشهر فليصمه و من كان مريضاً او علي سفرفعده من ايام اخر

     يريد الله بكم اليسر و لا يريد بكم العسر و لتكملوا العده و لتكبروا الله علي ما هداكم

     و لعلكم تشكرون.

 

     ماه رمضان تمام لحظاتش پر از زيبايي است از سحرش گرفته تا  اذان مغربش، قدر اين لحظات را بدانيم و براي نيازمندان، بيماران، زندانيان و... دعا كنيم، البته ما خود در زندان تن زنداني هستيم باشد كه روح را به پرواز درآوريم، پروازي به سوي عرش الهي

+ سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 14:15 ...... آسمانه |
 

حوا ، هر روز کودکی به دنیا می آورد و فردا او را به خاک می سپارد .

حوا می داند زندگی درنگی کوتاه است ، و این درنگ را به شکر و شادی و شکوه پاس می دارد ، 

زیرا خدا اینگونه دوست دارد .

حوا فرزندش را به خاک می دهد ، امیدش را اما نه ، و هر روز که از گورستان بر می گردد ،

خاک پیراهنش را می تکاند ، دستهایش را از مرگ می شوید ،

روبه روی آینه ی تمام قد آسمان می ایستد ،

سینه ریز ستاره اش را به گردن می آویزد و گوشواره های حلقه ای ماه نشانش را به گوش می کند .

سرخابی از شقایق به گونه می مالد و عطری از زندگی به پیرهنش می زند ،

چندان که جهان خوشبو می شود .

و آن وقت تنورش را روشن می کند و نان می پزد و سفره ای به پهنای جهان می اندازد و

فرزندانش را بر سر سفره می نشاند .

می گوید و می خندد و زندگی را لقمه لقمه در دهانشان می گذارد .

حوا هر روز جهان را جشن می گیرد و در هر گوشه ای ، برای هر فرزندش شمعی روشن می کند .

هر چند می داند که فردا شمع او خاموش خواهد شد .

او هر صبح با خورشید طلوع می کند و یقین دارد که غروب هرگز پایان خورشید نخواهد بود .

او پا به پای این دایره ، این هستی می رقصد و مرگ را پا به پای زندگی می خندد .

* * *

حوا مادر من است که حتی قرنها نمی توانند بر پیشانی اش چینی بیندازند ،

او هنوز همان بانوی بهشتی است با قامتی استوار و چشمانی که مثل اولین روز آفرینش می درخشد .

* * *

هر مرگ ، هدیه ای سر به مهر است و حوا بی آن که آن را بگشاید ، با اشتیاق از خدا می پذیرد .

 

 

نویسنده : خانم عرفان نظر آهاری

 

 

+ پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 15:0 ...... آسمانه |
 

سلام مهربان ترین مهربانان

سلامی دوباره از بنده ای گمشده

سلامم را پذیرا باش

سلامی از عمق وجودم به کسی که هیچ وقت تو تنهایی رهایم نکرد

سلامم را پذیرا باش

سلامی از دلشکسته ی غمگین به پروردگار خوبی ها

 

+ سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 18:52 ...... آسمانه |
 

" خداوند "

بینهایت است اما به قدر " نیاز تو " فرود می آورد ،

به قدر " آرزوهای تو " می گستراند

و به قدر " ایمان تو " کارگشاست .



ادامه مطلب
+ شنبه 9 خرداد1388ساعت 18:41 ...... آسمانه |
 

الله به فریاد من بی کس رس

فضل و کرمت یار من بی کس بس

هر کسی به کسی و حضرتی مینازد

جز حضرت تو ندارد این بی کس کس



ادامه مطلب
+ جمعه 8 خرداد1388ساعت 18:44 ...... آسمانه |
 

دلم برخاستنی به ناگاه می خواهد و گریختنی گرامی از سر فریاد .

دلم غاری می خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد .

می خواهم چشم برهم بگذارم و ندانم که آفتاب کی برمی آید و کی فرو می شود

و ندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن می گذرد .

و کاش چشم که باز می کردم ، دقیانوسی دیگر نبود و سکه ها از رونق افتاده بود .

من آدمی هزار ساله ام که هزاران بار گریخته ام ،

به هزار غار پناه برده ام و هزاران بار به خواب رفته ام .

اما هر جا که رفته ام ، دقیانوس نیز با من آمده است .

من خوابیده ام و او بیدار مانده است .

دیگر اما گریختن و غار و خواب سیصد ساله به کار من نمی آید .

من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشد

و با چشمهای من به نظاره می نشیند و چه بگویم از او

که نه بر تخت خود که بر قلب من تکیه زده است و آن سواران که از پی من می آیند

نه در راهها که در رگهای من می دوند .

چه بگویم که گریختن از این دقیانوس ، گریختن از من است و شورش بر او ،

شوریدن بر خودم .

نه ، ای خدای خوابهای معرفت و غارهای تنهایی .

من دیگر به غار نخواهم رفت و دیگر به خواب .

که این دقیانوس که منم با هیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید .

فردا ، فردا مصاف من است و دقیانوسم .

بی زره و بی شمشیر و بی کلاه ، تن به تن و رویارو ،

زیرا که زندگی نبرد آدمی است و دقیانوسش .

 

از  عرفان نظرآهاری                                                                                               

 


ادامه مطلب
+ جمعه 8 خرداد1388ساعت 15:0 ...... آسمانه |
 

دست حق چو بر بازو رسید

آنچنان خم شد که بر زانو رسید

دست و بازو گفتگوها داشتند

بهر هم باز آرزوها داشتند

دست از بازوی یشکسته خجل

بازو از دستی که شد بسته خجل

.

.

شهادت بضعه الرسول ام ابیها سیده النساء دخت نبی همسر وصی بر شما تسلیت باد .

 


ادامه مطلب
+ چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 23:29 ...... آسمانه |
 

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود .

اما زخمی در پهلو دارم .

زخمی که به دشنه ای تیز ، پدر برایم به یادگار گذاشته است .

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم .

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو ، برابر هیچ کی کاووسی ،

گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ،

خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان .

زیرا درد است که مرد ، می زاید و زخم است که انسان می آفریند .

پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست .

پس زخمهایت را گرامی دار .

زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است ،

تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد ،

و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست .

و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست .

او که نامش خداوند است .

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر .

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد ،

دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد ،

بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد !

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد .

من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم !

من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوستت دارم ،

زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم ، که انسانم ...

پدرم وصیت کرده است و گفته است :

از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد ، دردی نیست

و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد

و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت ...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است .

میراث پدر علیه السلام !

 عرفان نظر آهاری

 

پ ن : مدت ها بود میخواستم این مطلب رو براتون بزارم

توصیه میکنم کتاب های ایشون رو مطالعه کنید قلم توانایی دارن منکه لذت بردم

اینو از بقیه نوشته های کتاب من هشتمین آن هفت نفرم بیشتر دوست داشتم

حتما این کتاب رو بخونید همه عنوان ها دوست داشتنی هستند و حاوی ... نه خودتون بخونید

عمری بود و برگشتم بقیه اشم براتون میزارم

تا دیداری دوباره خدا پشت و پناهتون

 

+ جمعه 1 خرداد1388ساعت 2:59 ...... آسمانه |

 

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!

تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

عاشقی کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.

 

+ چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 12:21 ...... آسمانه |
 

امیدوارم یاد خدا هیچ وقت از یادمان نرود .

آمین


ادامه مطلب
+ یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 18:45 ...... آسمانه |